مهدی جان ...
خواستگاری دلبرانه ات را به خاطر داری؟
ضیافت شلمچه ...
هوا تاریک بود
بعد از نماز مغرب و عشا
روی خاکهای پر راز و رمز شلمچه آرمیده بودیم... به ضیافت الشهدا می بالیدیم...
من نمیدانستم در دل پاک تو چه طوفانی بر پاست
مهدی جان
با چشمان بسته اشکبار به آسمان تاریک نگریستم و چیزی جز نور و روشنایی ندیدم
شهدا و بودند و نو عروس و شاه دامادی به رعنایی تو
و پیمان عقدی بین من و تو
هیچ وقت عجیب بودن آن ثانیه ها را نفهمیدم ... عجیب بودن آن هوا
و چه شد که اینگونه بر دل من نشستی
همچون آب نافذی ذر شیارهای یک کویر
گویا با کریمه اهل بیت قراری داشتی
حاجت روایی ات مبارک


برچسب:
نویسنده: مهتاب فدایی